چقدر آماده ایم به یکباره همه چیز را از دست بدهیم ؟به خودبیاییم ،ببینیم کسی یاچیزی راازدست داده ایم آنهم بدون دلیل !به زبان دیگرچقدرطاقت باخت داریم !چقدربه چنین شرایطی فکر کرده ایم ؟ازجایگاهی که هستیم به جایگاهی به مراتب پایین ترسقوط کنیم وهیچ پاسخی نیز نیابیم .من ترجیح می دهم همان لج بازی دوران کودکیم راداشته باشم تادرماندگی بزرگسالی را .درآن روزها اگرچیزی را ازدست می دادم یا دریک بازی می باختم سعی می کردم حتی شده به قیمت یک برد کوچک چند باردیگر ببازم وبا یک برد شادمان می شدم و باز هم ادامه می دادم تا پیروزی بعدی ،فقطدراین بین کمی بداخلاق می شدم که باعث باختهای بیشتری می شد
.اما کسی رامی شناسم که درهرموقعیتی که باشدازآن لذت می برد وسعی می کند بهش خوش بگذرد طوریکه برخی نزدیکانش با تردید به وی می نگرند.وآن فردکسی نیست جز "شوایک "که سرگذشتش را "یاروسلاو هاشک "برایم تعریف کرد. شوایک آدمی است که همیشه وبه هرقیمت طالب بقاست ،همواره لحظه را می بیند،وتنها دردش این است که دروضعیتی که بدون او،وفارغ از اراده او به بارآمده ،سرپا بماند؛او نمی خواهدسختی را ازمیان بردارد،بلکه می خواهدازآنها دورشود.درحقیقت خواندن این کتاب نقطه عزیمتی درزندگیم شدتادراین روزهای سخت بتوانم دوام بیاورم .زبان طنزکتاب کاملا این روندرا شتاب می بخشد وخواننده را هرچه زودترازحاشیه ها ونیازهای کاذب این روزها دور می کندوبیرون می کشد.
براستی چرا میخواهیم با ابراز نظر در زمینه ای که آگاهی اندکی در آن داریم ذهنیت محدود خود را به راحتی در اختیار دیگران قرار دهیم ؟! مدتهاست که این جملات را ازدیگران می شنوم که مثلا فلان نویسنده پوچ گراست یا فلان کتاب خواندنش خطرناک است . پوچ بودن فقط در صورتی میتواند بیان شود که فردی یا عقیده ای ، فقط از منظر خود بدان می نگرد و اگر در چهارچوب آن مرام نگنجد و خارج از جهان بینی آن باشد ، بنابراین پوچ و بی معنی است . حال چگونه فردی که آزاد می اندیشد میتواند به کتابی یا نویسنده ای بدین صورت بنگرد . نویسندگان و آفرینندگان در هر زمینه ای که فعالیت میکنند ، ادبیات باشد یا فلسفه و روانشناسی و... ، اگر در بالاترین سطح حرکت کنند ، علاوه بر اینکه به آرای مشترکی میرسند ، بلکه با افکار خویش آیینه ای بزرگ و تمام نما در جلوی چشم انسانها قرار میدهند و اینجاست که هر کس به فراخور آگاهی خود در این آیینه می نگرد . حال اگر کسی با آگاهی اندک و ذهنی محدود جلوی این آیینه برود ، مانند کسی می ماند که با موهای ژولیده و لباسی نامرتب خود را درآیینه می نگرد .
ادبیات اما سرشار از زندگی است . میتوان گفت کتابی ما را پریشان میکند ؛ نویسنده ای پرده های وهم و فریب را از پیش دیدگان ما پس می زند . می توان از این ادبیات به عینه دریافت که امید به سراب امید نیست و زندگی در سایه مرگ و آزادی و کشمکش برای رهایی از قفس معنا می شود . اما تخطئه این ادبیات غیرمنصفانه است . فلوبر میگوید : "تنها راه تحمل رنج هستی آنست که درادبیات غرقه شوی همچون که درعیشی مدام" . یوسا در کتاب موج آفرینی بر این نظر است که : "ادبیات آتش است و معنای ادبیات اعتراض و سازش ناپذیری است و اگر نویسنده ای معترض نباشد قادر به نوشتن نیست . اگر جامعه این شرط را بپذیرد ، ادبیات برایش مفید خواهد بود و به بهبود وضع بشر یاری می رساند ، آن را از تحلیل رفتن روحی ، خودپسندی ، رکود ، ضعف انسانی و زوال معنوی یا اخلاقی بازمی دارد . وظیفه اش برانگیزاندن ،آشفتن ، هشداردادن ، و نگهداشتن انسان در حال نارضایی مدام از خود است . کارکردش ایجاد میل بی امان به تغییر و اصلاح است". بورخس همیشه از این پرسش که "فایده ادبیات چیست؟" برآشفته می شد . او این پرسش را ابلهانه می شمرد و درپاسخ آن میگفت : "هیچ کس نمی پرسد فایده آواز قناری و غروب زیبا چیست . اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها ، زندگی حتی در یک لحظه کمتر زشت وکمتر اندوه زا می شود ، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست"؟! با این احوال برخی ناخوانده عالمان ، ژانری اختراع کرده اند با نام ادبیات نیهیلیستی و پوچ گرا و نویسندگانی را متهم به پوچ گرایی میکنند و خواندن کتابهایی را خطرناک و مضر می دانند ! برخی نیز پا را از این نیز فراتر نهاده اند وبه راحتی اعلام می دارند اصلا خواندن ادبیات و رمان چه فایده ای دارد؟! مطالعه ادبیات عین زندگی است و در بین خطوط داستانهاست که تجربیات زندگی نهفته است و قرار است که همه اینها تبدیل به معرفتی گردد برای شناخت بهتر اطراف ، تنظیم روابط ،تربیت احساسات و بالا بردن سطح لذت از زندگی .
هیچ بازجویی آنقدر متهم را شکنجه نمی دهد که اضطراب انسان را می آزارد ، و هیچ جاسوسی به اندازه اضطراب نمی داند چگونه به شخص مورد نظر حمله کند و در پیش پای او دام بگستراند و هیچ قاضی باهوشی قادر نیست آنگونه از متهم استنطاق کند که اضطراب و دلهره می تواند ، زیرا اضطراب هیچگاه نمی گذارد قربانی اش چه در هنگام کار و چه در هنگام تفریح ، چه در شب و روز فرار کند .
سورن کی یرکگارد
اسم من گراکوس است . شکارچی ای که دیگر نمی تواند شکار کند . مانند بسیارانی که نه به یقین مذهبی می رسند ، نه می توانند دم را در این جهان در یابند .

